تشریف اوردن خونمونو بعد از ۱ مدتی که من مثلنی داشتم فکر میکردم
قرار شد من و خانواده ام هم۱بار بریمو بقول خدمونیا خونه زندگی و اداب و رسوم و این جور چیز هاشونو ببینیمو نیست که تا اون موقع با هم زیاد اشنا نشده بودیم بیشتر اشنا بشیم.![]()
جای شما خالی رفتیمو نا گفته نماند که این جانب(خودمو میگماااا)هنوز مثلنی دارم تفکر میکنم(ارواح عمه ی نداشتم)![]()
خلاصه فکرهام یعنی۱ جورایی ناز کردن
هام تموم شد و خلاصه بببببببببببببببببللللللللللللللللللللهههههههههههههههه رو گفتیم.
جاتون خالی بله برون و نشون و پارچه و خلاصه این جور برنامه ها حل شد و قرارشد که۵ فروردین مصادف با میلاد پیامبر(ص)عقد کنیم و۱جور هایی قانونی واسه همیشه مال هم بشیم
تا اینکه...
خوب دیگه واسه امروز دیگه کافیه
راستی دوست جونهای خوبم ازم دلگیر نشید دیر دیر میام اخه میدونید که امتحان های ما تازه شروع شده منم که درس خون
جججججججججججججججججججووووووووووووووووووووووووووووجججججججججججججججججججججججججججججججججوووووووووووووووووووووووووووووووووو دوستت میدارم حتی بیشتر از خودم.![]()
این من و جوجو م هستیم در ۲روز قبل
این هم ما دوتا هستیم در۱روز قبل
این هم مال امروز مون
حال بزارید علت های هر کدومو واستون بگم ۲ روز قبل با این که تا بعد از ظهر با هم خوب بودیم اما به طرز وحشتناکی با هم 
خدا حا فظی کردیمو دعوامون شد البته خدایش سر چیز مسخره ای بودا۲ تاییمون مقصر بودیما
اما خوب دل که نیست همین که از هم جدا شدیم دل جوجوم تنگ شد مال ما هم بیشتر اما خوب بس که قد و ۱دنده تشریف داریم با حالت دل خوری ادامه دادیم تا شب(اما باور کنید تو دلامون دل خوری نبودا اما خوب بلاخره۱ بایدپیش قدم میشد واسه اشتی دیگه)
شبش خونه خاله جان دعوت بودیم اخه تولد پسر خاله جان بود
با این که تو کنتاک بودیم اما جای جوجو هم کیک خوردم
شب بهم شب به خیر گفتو لالا کرد الان مثلنی هنوز کنتاکیما(الان منظور همون شبها نه که ااااللللللللاااااااننننن)
بعد که لالایید من ساعت۱و۳۰ بهش سمس دادم که فردا نرو سر کار همین.صبح قبل از این که من بیدار بشم سمس داده بود که چرا من ۱دنده هم گفتم همین طوری فداش بشم اونم بدون دلیل قبول کرد که نره بعد هم من بهش گفتم میخوام باهم بریم بیرون الان شده فردای روز کنتاک دیگه یعنی این تصویر
یادتون که هست ؟
بعد هم ۱ عالمه خوش گذشت ۱ رفتیم توچال بعد هم ۳۰نما
بعد هم خرید روز مادر واسه مامان و مامان شوهری بعد هم نهار
و بعد همین طوری بیرونا و کککککککککککککلللللللللییییییییییییییییی
مونده کوم؟افرین تصویر۳ یعنی
این حالا چراشو واستون میگم من طفلکی امروز رفته بودم دندون پزشکی
چرا؟اخه میخواستم دندون عقلمو جراحی کنم و در بیارمو اون۱ذره عقلی هم که داشتیم پپپپپپپپپپپپررررررررررررررررر)خوب دیگه کامل شد اها راستی اون عکس رو هم که متوجه شدین واسه چی بود دیگه اخه جوجو نازیم کلی نازمو کشید
فعلا همین دیگه
به کسی نگینا دوست جونام جججججججججججججججججججوووووووووووووووووووووووججججججججججججججججججججججججججوووووووووووووووووووووووووووو خانمو دوست دارم حتی بیشتر از خودم
بگذریم خانواذگی یعنی خودشونو بابای گرامیو مادرشون تشریف بیارن ۲۴ بهمن ۸۶ اومدن خدا رو شکر بابایی و مامانی نتونستن هیچ بهونه ای جور کنن و قرار شد۱ مدت فکر کنم
( نیست که تا اون موقه فکر نکرده بودم)![]()
خوب دیگه بقیش باشه واسه بعدنااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

